جایگاه طبیعت و جلوه های آن در اشعار مولانا؛ "مثنوی معنوی" (41)
94.1 جمله عالم ز آن غیور آمد كه حق برد در غیرت بر این عالم سبق
94.2 او چو جان است و جهان چون كالبد كالبد از جان پذیرد نیك و بد
94.9 غیرت حق بر مثل گندم بود كاه خرمن غیرت مردم بود
94.14 چون نباشم همچو شب بی روز او بی وصال روی روز افروز او
94.17 خاك غم را سرمه سازم بهر چشم تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
94.18 اشك كان از بهر او بارند خلق گوهر است و اشك پندارند خلق
94.32 باغ سبز عشق كاو بی منتهاست جز غم و شادی در او بس میوه هاست
94.33 عاشقی زین هر دو حالت برتر است بی بهار و بی خزان سبز و تر است
94.37 چون گریزانی ز ناله ی خاكیان غم چه ریزی بر دل غمناكیان
94.38 ای كه هر صبحی كه از مشرق بتافت همچو چشمه ی مشرقت در جوش یافت
94.41 شرح گل بگذار از بهر خدا شرح بلبل گو كه شد از گل جدا
94.47 عذر خواه عقل كل و جان تویی جان جان و تابش مرجان تویی
94.48 تافت نور صبح و ما از نور تو در صبوحی با می منصور تو
94.50 باده در جوشش گدای جوش ماست چرخ در گردش اسیر هوش ماست
94.52 ما چو زنبوریم و قالبها چو موم خانه خانه كرده قالب را چو موم





