جایگاه طبیعت و جلوه های آن در اشعار مولانا؛ "مثنوی معنوی" (34)
80.10 وز هوایی كاندر او سیمرغ روح پیش از این دیده است پرواز و فتوح
80.11 هر یكی پروازش از آفاق بیش وز امید و نهمت مشتاق بیش
80.13 شیخ كامل بود و طالب مشتهی مرد چابك بود و مركب درگهی
80.14 دید آن مرشد كه او ارشاد داشت تخم پاك اندر زمین پاك كاشت
81.1 مرد گفتش كای امیر المؤمنین جان ز بالا چون در آمد در زمین
81.281.5 باز بر موجود افسونی چو خواند زود او را در عدم دو اسبه راند
81.6 گفت با جسم آیتی تا جان شد او گفت با خورشید تا رخشان شد او
81.7 باز در گوشش دمد نكته ی مخوف در رخ خورشید افتد صد كسوف
81.8 گفت با نی تا که شکر گشت او گفت با آبی و گوهر گشت او
81.9 گفت در گوش گل و خندانش كرد گفت با سنگ و عقیق كانش كرد
81.10 تا به گوش خاك حق چه خوانده است كاو مراقب گشت و خامش مانده است
81.11 تا به گوش ابر آن گویا چه خواند كاو چو مشك از دیده ی خود اشك راند
81.12 در تردد هر كه او آشفته است حق به گوش او معما گفته است
81.2 مرغ بی اندازه چون شد در قفس گفت حق بر جان فسون خواند و قصص
81.14 هم ز حق ترجیح یابد یك طرف ز آن دو یك را بر گزیند ز آن كنف
81.15 گر نخواهی در تردد هوش جان كم فشار این پنبه اندر گوش جان
81.16 پنبه وسواس بیرون کن ز گوش تا بگوشت آید از گردون خروش
81.17 تا كنی فهم آن معماهاش را تا كنی ادراك رمز و فاش را
81.19 گوش جان و چشم جان جز این حس است گوش عقل و چشم ظن زین مفلس است