جایگاه طبیعت و جلوه های آن در اشعار مولانا؛ "مثنوی معنوی" (38)
88.1 چون بنالد زار بی شكر و گله افتد اندر هفت گردون غلغله
88.5 صورتش بر خاك و جان بر لامكان لامكانی فوق وهم سالكان
89.1 باز می گردیم از این ای دوستان سوی مرغ و تاجر و هندوستان
89.3 چون كه تا اقصای هندوستان رسید در بیابان طوطی چندی بدید
89.4 مركب استانید و پس آواز داد آن سلام و آن امانت باز داد
89.5 طوطیی ز آن طوطیان لرزید و پس اوفتاد و مرد و بگسستش نفس
89.6 شد پشیمان خواجه از گفت خبر گفت رفتم در هلاك جانور
89.7 این مگر خویش است با آن طوطیك این مگر دو جسم بود و روح یك
89.9 این زبان چون سنگ و هم آهن وش است و آنچه بجهد از زبان چون آتش است
89.10 سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف گه ز روی نقل و گه از روی لاف
89.11 ز آنكه تاریك است و هر سو پنبه زار در میان پنبه چون باشد شرار
89.13 عالمی را یك سخن ویران كند روبهان مرده را شیران كند
89.16 گر سخن خواهی كه گویی چون شكر صبر كن از حرص و این حلوا مخور
90.2 در تو نمرودی است آتش در مرو رفت خواهی اول ابراهیم شو
90.3 چون نه ای سباح و نه دریاییی در میفكن خویش از خود راییی
90.4 او ز قعر بحر گوهر آورد از زیانها سود بر سر آورد
90.5 كاملی گر خاك گیرد زر شود ناقص ار زر برد خاكستر شود
90.10 ای مری كرده پیاده با سوار سر نخواهی برد اكنون پای دار